رساله هایی که با خون نوشته شد
در جای دیگر،با افتخار به اینکه فرزندان روحانی ایشان ضمن پیش قدم بوده در عرصه ی انقلاب و جهاد، بیشترین شهداء را تقدیم نموده اند،فرمودند:« در هر نهضت و انقلاب الهی و مردمی ،علمای اسلام اولین کسانی بوده اند که بر تارک جبینشان خون و شهادت نقش بسته است. کدام انقلاب مردمی اسلامی را سراغ داریم که در آن،حوزه و روحانیت پیشکسوتان شهادت نبوده اند و بالای دار نرفته اند واجساد مطهرشان بر سنگفرشهای حوادث خونین به شهادت نایستاده است ،خون پاک شهدای حوزه و روحانیت ،افق فقاهت را گلگون کرده است و در پایان افتخار آمیز جنگ تحمیلی نیز رقم شهیدان ،جانبازان و مفقودان حوزه ها در مقایسه با قشرهای دیگر زیادتر است....»[2]
خداوند متعال در قرآن کریم،مجاهدان را بر نشستگان برتری داده است و می فرماید:« (هرگز) افراد باايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، يكسان نيستند! خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند، بر قاعدان [ترككنندگان جهاد] برترى مهمّى بخشيده و به هر يك از اين دو گروه (به نسبت اعمال نيكشان،) خداوند وعده پاداش نيك داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است.»[3]
در بین این سیل عظیم عالمان مجاهد،بر زمین نشستگان - و به تعبیر قرآن "گروه قاعدین"- نیز وجود داشتند؛روحانی نماها و افراد بی بصیرتی که به جای یاری دین خدا و دفاع از آرمان های انقلاب،هم نوا با ندای مرگ بارابلیس شدند. برخی از ترس جان محراب ریا و فریب را برگزیدند،وبرخی مشغول بازی با سیاهی های منقوش بر کاغذ شدند؛برخی دیگر نیزبلندگوی دمیدن یأس و ناامیدی در دل مردم شدند.البته هردو گروه، یاور ظالم و رها کننده ی یاری مظلوم بودند.زیرا منافع دشمن در بین نیروهایی خودی،با یکی از این دو راه به دست می آمد؛یا سکوت دوستان جاهل به وقتی که باید فریاد کمک بلند می کردند،و یا فریادی که از روی نوشته ی دشمنان خوانده می شد.
امام (ره) درباره ی این گروه اندک این گونه سخن می گفت:«...این بدان معنا نیست که ما از همه روحانیون دفاع کنیم چرا که روحانیون وابسته و مقدسنما و تحجرگرا هم کم نبوده و نیستند و امروز با ژست تقدس مآبی چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام می زنند که گویی وظیفهای غیر از این ندارند خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه های علمیه کم نیست اینها مروج اسلام امریکایی اند و دشمن رسول الله " ....خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده واقعاً روحانیت اصیل دردوران مبارزه در تنهایی و اسارت خون می گریست که چگونه امریکا و نوکرش پهلوی می خواستند ریشه دیانت و اسلام را برکنند و عده ای روحانی مقدس نمای ناآگاه یا بازی خورده و عده ای وابسته که چهره شان بعد از پیروزی روشن گشت، مسیر این خیانت بزرگ را هموار مینمودند.آن قدر که اسلام از این مقدسین روحانی نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است»[4]
«... بزرگترین فرق عالم روحانیت و علمای متعهد اسلام با روحانی نماها در همین است که علمای مبارز اسلام همیشه هدف تیرهای زهرآگین جهان خواران بودهاند و اولین تیرهای حادثه، قلب آنان را نشانه رفته است. ولی روحانی نماها در کنف حمایت زرپرستان دنیاطلب، مروّج باطل یا ثناگوی ظلمه و مؤیّد آنان بودهاند.»[5]
نوشتن و گفتن از علمای مجاهدی که به فرمایش حضرت روح الله،رساله هایشان را با خون نوشتند،خود مثنوی هفتاد من کاغذ می خواهد.لحظه لحظه زندگی سرشار از بندگی آن ها،صفحه صفحه وصیت نامه هایشان ،حرف به حرف گفته هایشان ،سطر به سطر نوشته های آن ها و قدم به قدم گام های آن ها ماندگار و یاد گرفتنی است.
"ولایت پذیری"در بین علماء زمان جنگ،خود درسی عملی برای آیندگان و اهل بصیرت به یادگار نهاده است.
«آیت الله العظمی گلپایگانی (ره) از جمله مراجع بزرگواری بودند که نقش اساسی را در تحول حوزه های علمیه ایفا کرد و با حمایت صریح خود از امام خمینی (ره) و رهبر معظم انقلاب اسلامی نقش موثری در پیشبرد اهداف و آرمان های انقلاب اسلامی داشت اما التزام ایشان به ولایت فقیه نمونه های عینی بسیاری را آفریده است.
یکی از شاگردان این مرجع بزرگوار تقلید در گفت و گوی اختصاصی با بولتن نیوز به بیان دو خاطره از نمونه های عینی التزام و تبعیت کامل ایشان از ولی فقیه زمان پرداخت :
حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی در یکی از جلسات درس خارج فقه خود در بیان اختیارات ولی فقیه گفتند : اگر الان حضرت امام دستور بدهند که بیایند و در سر جلسه درس بدون اجازه خود من عبای من را از دوشم بردارند و بروند و برای خرج در جبهه ها بفروشند من حاضر به این کار هستم.»[6]
سایت حوزه نت،در بخش تبیین شخصیت آیت العظمی سید محمدرضا گلپایگانی (ره) در مورد نظام اسلامی در مقاله ای آورده است:«ایشان پس از پيروزي انقلاب نيز هماره در جهت تأييد كامل مواضع حضرت امام و تقويت موقعيت ايشان به عنوان رهبر نظام و فرا خواندن مردم به پيروي كامل از حضرت امام، توصيه به افراد صالح براي شركت در مناصب دولتي، طرح مباحث مورد نياز حكومت اسلامي در درس خارج فقه (قضا، حدود و شهادات)، شركت در مراسم انتخابات صدور پيامهاي گوناگون مبني بر شركت مردم در انتخابات، تقويت دولت اسلامي و حرام شمردن مخالفت با دستورها و مقررات دولت و نهي از فروش اجناس قاچاق، حمايت مادي و معنوي از رزمندگان اسلام در طول جنگ تحميلي و ارسال هيألتهاي مختلف به جبهه هاي نبرد و اجازه مصرف ثلث در مصرف جبهه ها و برعهده گرفتن ساختمان مراكز درماني و بهداشتي استانهاي زلزله زده در زلزله خرداد 1369 و دهها اقدام ديگر فعال بودند.»[7]
نظر آیت اللّه العظمی اراکی(ره) در مورد جنگ تحمیلی این بود که چون این جنگْ دفاع از کیان اسلام و مسلمانان است، شرکت در آن و تقویت رزمندگان واجب می باشد. ایشان درباره جنگ تحمیلی می فرمود: «نظریه من هم مثل آقای خمینی است. آقای خمینی و همه علما نظرشان این است که هرگاه اسلام در خطر باشد، باید تمام مسلمانان در مقام دفاع برآیند... . جنگْ همان دفاع است و پاسداران هم همان جنگ جوها هستند که از حقیقت اسلام حمایت می کنند و همه آن ها مؤیّد و منصورند، ان شاءاللّه.»[8]
مراجع وعلماء در زمان جنگ یا خود در جبهه ها حضور می یافتند و یا در اثر کهولت سن و ناتوانی جسمانی،نمایندگانی در تأیید جنگ و نظام جمهوری اسلامی،به مناطق جنگی اعزام می داشتند.
«دفتر آيت الله گلپايگاني دوازدهم مهر ماه 1359 در ارتباط با رسيدگي به وضعيت مجروحان جنگ اولين اطلاعيۀ خود را به اين شرح صادر كرد:
بسمه تعالي
به دستور آيت الله العظمي گلپايگاني و براي كمك به مجروحين حوادث مرزي اخير جمهوري اسلامي ايران،هيأتي متشكل از آقايان روحانيون و كادر پزشكي به سر پرستي آقاي دكتر احمد مهدي زاده به مناطق مزبور عزيمت نمودند. اين گروه ضمن كمك هاي مالي و تفقد از مجروحين ،موظف به انجالم تدابير درماني نيز مي باشند و طبق تصميم هيأت مديره بيمارستان مقرر شده است كه در صورت لزوم عده اي از مجروحين را به قم اعزام و در بيمارستان معظم له بستري نمايند.
آيت الله العظمي گلپايگاني با اعزام نمايندگان خود به جبهه هاي جنگ و حضور آنا ن در سنگر ها و در كنار فرزندان برومند و مجاهد اسلام،آنان را مورد تفقد خود قرار مي دادند و اين موضوع مكرراً انجام گرفت و در مناسبتهاي مختلف،فردي يا هيأتي از سوي معظم له و به نام ايشان رهسپار مناطق جنگي شد و رزمندگان اسلام را از سوي ايشان تشويق مي نمودند.اين يك نمونۀ كوچك و مختصري از آن موارد فراوان است كه روزنامه جمهوري اسلامي در چهارشنبه نهم دي 1360 نوشته است:
...حجة الاسلام كريمي جهرمي يكي از اساتيد حوزۀ علميۀ قم كه از طرف آيت الله العظمي گلپايگاني براي ديدار از منطقه به جنوب آمده بود در آبادان با حضور در ميان برادران سپاه خرمشهر با آنها سخن گفت.ايشان نيز از مجروحين جنگ تحميلي عراق در بيمارستان امام خميني عيادت كرد.»[9]
طلبه های مبتدی تا سطح و خارج،وقتی این عزم علماء بزرگ را می دیدند،آن ها نیز از همان شروع جنگ، دست از درس و کتاب می شستند و به جبهه ها می آمدند.فرق نمی کرد که در چه درجه علمی یا حوزوی باشند؛و یا در جبهه چه کار کنند؟! یک بسیجی ساده؛تخریب چی،یا فرمانده گردان و غیره.آمده بودند تا با امام حسین علیه السلام باشند؛نه در لشکر خفتگان زمان جنگ یا توابین بعد نبرد و یا مردگانی زراندوز وآسایش طلب.
«برادر روحانی شهید «حسن سلیمانی» میگوید: در حجرهام در مدرسه سعادت قم نشسته بودم که او وارد شد. چنان خسته بود که من به شوخی به او گفتم: مگر کوه کندهای؟ پاسخن را نداد. وقتی لباسهایش را درمیآورد. پشتش پوشیده از آهک و گچ و گل بود.گفتم: عملگیت مبارک! خندید و گفت: محتاج پول نبودم. میخواستم احساس کنم طبقه ضعیف و مستضعف چه میکشند.
او در نخستین روز مهر ماه 1359 یعنی دومین روز جنگ تحمیلی، در جبهه ایلام به شهادت لبخند زد.»[10]
« پیش از عملیات «کربلای 4» که در اردوگاه گردان عمار از شکر 7 ولیعصر(عج) بودیم، از او پرسیدم: چه شد که این دفعه هم به جبهه آمدی؟ لبخندی زد و پاسخ داد: این بار پدرم به من گفت: پسرم! بمان و درس طلبگیات را ادامه بده، این هم مقداری پول که به جبهه نروی و درست را ادامه بدهی. ولی من یکراست به بانک رفتم و همه آن مبلغ را به حساب 100 حضرت امام واریز کردم و به جبهه آمدم.او طلبه شهید، «علی محمد خروسینژاد»، از طلاب وارسته دزفول بود که در همان عملیات، به کاروان شهدای روحانیت پیوست.»[11]
«یکی از همرزمان حجتالاسلام «محمدعباس سیفالدینی» میگوید: در سنگر نشسته بودیم که وارد شد و از سوزش و درد کمرش گلایه داشت. توضیح که داد، متوجه شدیم ترکش ریزی در نزدیکی نخاع او نشسته است. هرچه اصرار کردیم به بهداری لشکر و یا پشت جبهه مراجعه کند، قبول نکرد و گفت که فقط یه خراش ساده است.بعدها بیشتر او را شناختیم. وقتی گفتیم که حاجآقا! قطعا وجود شما در پشت جبهه بسیار مهم است، پاسخ داد: وقتی خواب ببینی و آقا اباعبدالله الحسین(ع) به اینجا دعوتت کند، اگر نیایی، بدبخت و خسرالدنیا و الاخره هستی ... .
چند ماه بعد خبر شهادتش را از بچههای واحد تعاون شنیدیم که دعوت مقتدای خود، حضرت سیدالشهدا حسین بن علی(ع) را لبیک گفت و کربلایی شد.»[12]
«روحانی شهید، «سیدسعید هاشمی ریزی»، فرماندهی تیپ «المهدی» را بر عهده داشت و خود همواره در خط مقدم، همگام با نیروهای مقاوم و ایثارگر این تیپ، با متجاوزان میجنگید.
از خصوصیاتش آن بود که به نماز اول وقت، اهمیت ویژهای میداد.
یکی از همرزمانش میگوید: در یکی از شبها با گروهی از بچهها، همراه با آن شهید بزرگوار راه را گم کردیم و در تیررس نیروهای عراقی بودیم. برای آنکه دشمن ما را نبیند، روی زمین دراز کشیدیم. باران گلوله بر سر ما میبارید و گلولهها زوزهکشان از بالای سرمان میگذشتند.نمیتوانستیم سرمان را بلند کنیم و سخت، گرفتار شده بودیم. در این هنگام باران هم شروع به باریدن کرد و تمام لباسهایمان خیس شد. خیس و خسته و خاکآلود و در آن سرمای شدید، به زمین چسبیده بودیم و توان حرکت نداشتیم.پس از ساعتها و در حالی که نزدیک اذان صبح بود، بارش باران قطع شد و بارش گلولهها سبکتر، برخاستیم و به هر زحمتی بود، راه را پیدا کردیم و برگشتیم به خط مقدم خودمان. وقتی داخل سنگرها شدیم، چنان خسته و ناتوان بودیم که از پا افتادیم و نای تکان خوردن نداشتیم. پس از دقایقی صدای نازکی به گوشمان رسید که داشت مناجات میکرد و از خدا شهادت را میطلبید.وقتی نگاه کردیم، دیدیم که «سید» است که به نماز ایستاده است. وقتی او را دیدیم که به رغم آن همه خستگی به نماز شب و پس از آن نماز صبح در اول وقت ایستاده است، از خود خجالت کشیدیم.
او عاقبت در جبهه شوش و در گرماگرم عملیات «فتحالمبین» به جاودانگی شهادت دست یافت.»[13]
«طلبه شهید، «حجتالله ایرانپور»، با آغاز تجاوز رژیم بعث عراق، به جبهه جنوب شتافت تا اینکه پس از ماهها دلاوری از ناحیه صورت زخمی شد. نگذاشت هیچ یک از دوستان و یا خانوادهاش، مطلع شوند. دوران استراحت را به زیارت مرقد مطهر حضرت علیبنموسیالرضا(ع) شتافت و همانجا در جوار آن امام معصوم، ماندگار شد و پس از بهبود زخم به زادگاهش (مبارکه) و نزد خانوادهاش بازگشت.
او دوباره راهی جبهه شد و در هنگام حرکت به یکی از بستگان خود، گفت: «این بار حتما به کربلا خواهم رفت».
او راهی شد و تا دیدار حضرت سیدالشهدا(ع) از پای نایستاد و تنها چند ماه بعد، در کربلای جنوب، به عاشوراییان پیوست.»[14]